| *فر...فر...هو...هو...هو... باد نامم را برد!* |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بازم سلام. و باز هم بعد از مدتها یه رباعی نوشتم.
102)
ما مردم ناکجا...کجا آبادیم
آزادی خود را به چه قیمت دادیم؟
سی سال تمام دور خود چرخیدیم
از هول حلیم توی دیگ افتادیم 91/15/02
101)
در پارک، کنار چند کودک بودم
همبازی باد و بادبادک بودم
هر وقت عروسک کسی گم می شد
من نامه رسان آن عروسک بودم... 90/08/14
-----------------------------------------
پ.ن.
کافکا اواخر عمرش توی پارک با دختربچهای روبهرو میشود، دخترکی گریان و غمگین و بعد، کافکا احساس مسئولیت میکند و پیجو میشود که چه پیش آمده است برای دختر؟ گم شده؟ کسی او را اذیت کرده؟ یا چی؟ دخترک میگوید عروسکش گم شده است. کافکا با خود میاندیشد در برابر رنج عظیم و اندوه عمیق دخترک چه کاری از دستش برمیآید؟ و «ناگهان فکری به ذهن فرانتس کافکا رسید. راهحل خیلی ساده بود.... حداقل برای ذهن نویسندهی او. میپرسید راهحل چی بود؟ کافکا به دخترک میگوید عروسک او به مسافرت رفته است و بهزودی برایش نامه خواهد نوشت. کافکای نویسنده هم برای مدتی نقش نامهرسانِ عروسکها را بازی میکند و هر شب نامهای برای دخترک مینویسد از طرفِ عروسکش، بریجیدا. نامهنویسیهای او برای سه هفته ادامه پیدا میکند تا اینکه سرآخر دخترک واقعیت پررنجِ فقدانِ بریجیدا را هضم کرده و با یک هدیه غافلگیر میشود؛ یک عروسکِ دیگر.
رُمان کافکا و عروسکِ مسافر بازنویسی این ماجراست بهقلمِ نویسندهای اسپانیایی، جوردی سیئررا ای فابرا. جوردی در کافکا و عروسکِ مسافر مینویسد که بعد از خواندنِ مقالهای از سزار آیرا با عنوان عروسکِ مسافر علاقهمند میشود این داستان را بنویسد؛ داستانی که دورا دیمانت بازگو کرده است.
دورا زن محبوبِ کافکا تنها کسیست که در آنمدت با او زندگی میکرد. هرچند او نیز از متن نامههای کافکا به دخترک بیخبر است و تلاشهای کلاوس واگنباخ ِکافکاشناس هم برای پیدا کردن دخترک به نتیجه نرسیده است؛ «اثری از کافکا که تنها به یک دختربچه تعلق دارد.»
کافکا و عروسکِ مسافر، روایتی دلچسب در ستایشِ ذات زیبای زندگی. راوی دانای کل است و ماجرا با معرفی مکان وقوع داستان آغاز میشود؛ پارک اشتگلیتس. سپس، شخصیتهای اصلی وارد میشوند: کافکا و دخترک و کمکم دورا و مادر دخترک و عروسک و...
جذابیت ماجرا و پردهبرداری از زاویههای پنهانِ روح حسّاسِ کافکا به کنار، نثر داستان نیز شاعرانه است و خیالانگیز. داستانی دربارهی پذیرش واقعیتهای سختِ زندگی، طعمِ خوب دلبستگی و کشفِ خوشبختیهای عظیم به شرطی ساده؛ جستوجوی بهانههایی کوچک برای شادی و امیدواری.
| لینک نوشته |
100)
من به تو پرنده میدم، تو به من بال پریدن
من پر از باغ انارم، تو رو میخوام واسه چیدن
اگه تو دریا بمونی من برات ماهیترینم
از کدوم رودخونه باید برسم به نازنینم؟
تو هنوز خیلی جوونی، من واسه عشق تو پیرم (١)
حاضرم تو زنده باشی، من به جاش دو بار بمیرم
همیشه حسرت اون روزی رو دارم که بتونم
تو رو تو بغل بگیرم، بگم عاشقت میمونم
تو بیای میره زمستون، تو بیای میره سیاهی
من میخوام خود خدا هم بدونه چقدر تو ماهی...
دیگه این فاصلهها هم واسهم ارزشی ندارن
جادهها عادتشونه تو رو یاد من بیارن
هرجای دنیا که باشی، تو کنارمی همیشه
حس با تو بودن از من لحظهای جدا نمیشه...
همیشه حسرت اون روزی رو دارم که بتونم
تو رو تو بغل بگیرم، بگم عاشقت میمونم 14/07/89
1. برای عشق جوانت، گلم! کمی پیرم (سوفی صابری)
99)
آبی و سفید، پیش هم زیبا بود
خود روی زمین ولی دلش آنجا بود
ای کاش تمام فکر من هم حالا
دنباله ی رد آن هواپیما بود... 17/06/89
٩٨)
یک نیمه سکوت و نیمه ای آشوبم
همواره برنده ای و من مغلوبم
از این همه اتفاق بد می ترسم
با این همه اتفاق بد هم خوبم... 14/06/89
٩٧)
سقف زندان ...
چک
چک
چک
مرد بدهکار، خوابش نمی برد! ٢٨/٠٧/٨٨
٩۶)
دو دل مانده ام
بین یک دل عاشق
و یک دل گرسنه! ٢٢/٠٧/٨٨
٩۵)
چشمان تو را غرق شدم، خوابیدم
از چارطرف خواب تو را می دیدم
دریا به دل تو می زد و من باید
با هفت هزار قطره می جنگیدم... ٢١/٠٧/٨٨
٩۴)
صدای سوت قطار نیس، مغز من سوت می کشه
دارم از تو دور می شم، چه جوری باورم بشه؟
چه جوری بهت بگم منتظرم باش تا بیام؟
من برات کاری نکردم که ازت چیزی بخوام
دوس دارم توی تنت عطر اقاقی بمونه
عشقمون هرجا باشیم، اینجوری باقی بمونه
من و تو دو هم زبونیم که غم همو می دونیم
مث خورشید می تابیم و زیر ابرا نمی مونیم
حالا من اونور دنیام، دلامون پیش همه
فاصله هر چی که باشه پیش عشقمون کمه
خیلی سخته که بمیری، حرفی از غم نزنی
مث اسپند رو آتیش باشی و دم نزنی
هرچی این دنیا کوچیک باشه، خدا پشتمونه
دعا کن هیشکی تو این بی کسی تنها نمونه
من و تو دو هم زبونیم که غم همو می دونیم
مث خورشید می تابیم و زیر ابرا نمی مونیم ٠۵/٠٣/٨٨
٩٣)
در شهر دنبال چه می گردی؟
باکره ها در غارند! ١۴/٠٩/٨٧
۹۲)
با صدای در، مرا از درد دوری می رهانی
بعد چندین ماه تو در خانه من میهمانی
چشمهایم سرخ تر از چشمهای سبز خیست
خنده مان می گیرد از این گریه های ناگهانی
من تو را آرام در آغوش گرمم می کشانم
تو مرا آرام در آغوش گرمت می کشانی
روبرویم می نشینی، چای می ریزم برایت
می توانی عشق را از چشمهای من بخوانی
تو نسیمی، من درختم، غصه روئیدست در من
می وزی در برگهایم، غصه های را میتکانی
من بیابان هم که باشم باز هم امّیدوارم
تو کویر تشنه را تا ابر و باران می رسانی
دل به دریا می زنم تا رُک بگویم: دوستت دارم
تو باید معنی «حرفی ندارم» را بدانی
¤
باز وقت رفتن است و بغض مانده در گلویم
کاش می شد ساعتی را بیشتر پیشم بمانی ٠٢/۰۸/٨٧
۹۱)
حکمتی هست که قبر تو نهان مانده هنوز
کعبه از چشم می افتاد اگر پیدا بود ١٩/۰۶/٨٧
| لینک نوشته |
۹۰) با پاهایی که به زمین نمیرسید و با دستهایی که آسمان را میشکافت به آسمان بازگشت: دست از پا درازتر! ۱۶/۰۲/۸۷ ۸۹) هرچقدر هم تنها باشی باز هم مرا داری خدا! ۲۶/۰۱/۸۷ ۸۸) عینکم که افتاد٬ دنیا کوچک شده بود عینکم را که زدم٬ دنیا کوچک مانده بود! ۱۷/۰۹/۸۶ ۸۷) وقتی سکوت بین دو تن خیمه می زند، وقتی که ترس مشترکی زاده می شود دردی که چند ماه تو را می جویده است، با اتفاق ساده ای افتاده می شود بار گناه را به زمین می گذاری و در عشق و شهوت و هیجان پرسه می زنی پیچیده می شوی به منی که تو را جوید، زن در تلاطم تن تو ساده می شود ¤ وجدان زخم خورده ی خود را مرور کرد، ته مانده های مرد خودش را به سر کشید چشمان سرخ رنگ غروبش طلوع نکرد، دارد برای حادثه آماده می شود حسرت، غرور، درد، خیانت، زنی که رفت. تنها سکوت بود که بیدار مانده بود یعنی هنوز عادت دیرینه ای به جاست، یعنی که پا به پای غم جاده می شود آشوب می کنم به همان راحتی که او از دست می رود و به من طعنه می زند: هرشب کنارعکس کسی خوابمیروم،هرروز درنگاه کسی زادهمیشود ۳۱/۰۴/۸۶
۸۶)
باران که تو را به یاد من میآرد
غم از در و دیوار دلم میبارد
در باغ خزان دیدهی قلبم انگار
هر روز کسی دانهی غم میکارد... ۲۲/۰۴/۸۶
۸۵)
یک عمر پریشانی و بیسامانی
احوال مرا نگفته خود میدانی
دلتنگ که میشوم برایم کافیست
سیگار و یک پنجرهی بارانی ۱۷/۰۹/۸۵
۸۴)
با آمدن بهار میرقصیدند
گنجشک و کلاغ و سار میرقصیدند
عاشق شده بودند و نمیترسیدند
بر روی طناب دار میرقصیدند !!! ۲۹/ ۰۸/۸۵
۸۳)
پرواز میکنم ولی این بار آخر است
هرچند آسمان شما از قفس، سر است
من دل به هیچ روزنهای خوش نکردهام
چون در مرام مردم این شهر شبپرست
از جنگ تنبهتن خبری نیست؛پیش رو
نه یکنفر، نه صدنفر، انبوه لشکر است
من هم شکست خورده و هم زخم خوردهام
زخمی که بدتر از دو شکست مکرر است
این زخم را به درد تو تقدیم میکنم*
این درد و زخم لایق بال کبوتر است!
خوشباد اینچنین نرسیدن به آسمان
خوشباد این قفس که به هفت آسمان سر است ۰۲/۰۸/۸۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*این شعر را به درد تو تقدیم میکنم/یعنی به آستان محمد سعید شاد
۸۲)
تقدیر من و تو مثل قوم لوط است
انگار نفس کشیدنم مشروط است
بر اینکه نپرسی از چه بیزار هستم
بدبختی هر کس به خودش مربوط است ! ۱۷/۰۷/۸۵
۸۱)
وقتی که تو را دست به دستش دیدم
سارا ! به خدا قسم که میلرزیدم
از دست تو و عشق فراری بودم
از آخر کارمان نمیترسیدم! ۰۱/۰۷/۸۵
| لینک نوشته |
۸۰)
باد میوزيد و شاخههای من نمیشکست
پر کشيدی و ... تکان شاخهها به جای دست
تکدرخت بودم و پرندهها که پر زدند
موريانهها به پای چوبیام تبر زدند
هيچ فکر کردهای که "غم" به درد میخورد؟
يک درخت زخمخورده هم به درد میخورد؟
هيچ فکر کردهای که يک پرنده با درخت
میتواند آشتی کند؛ چه راحت و چه سخت
من، شما و "دوست دارمت" چقدر بهتر است
بوسه،بوسه،بوسه،بوسه،بوسه... حرف آخر است
در همين حوالی از تو شعر میشوم عزيز
دست توی دست تو، برای من غزل بريز:
سخت میشود کمی قدم زدن کنار تو
وقتی از خزان من گذر کند بهار تو
زير پای من علف که هيچ، سبزه سبز شد
سيزده به سيزده کشيدم انتظار تو
تا که شايد عاقبت بفهمی اينکه:"اشکها
خون بهای عمر رفتهی من است!"* کار تو
سوختن به پای من... که نه! تو پا به پای من
سوختی که پا نهم در عشق بیگُدار تو
آن تويی که رفتهرفته میشوی شبيه من
اين منم که بیبهانه میشوم دُچار تو
با غزل عزيز من نمیشود تو را سرود
تو سپيد و شعرهای من سياه يا کبود
از تو مینويسم و تو نيستی کنار من
از خزان مگو که کم نمیشود بهار من
در دلم بهانهای تو را هميشه میتپد
خاطرات ناتماممان،امان نمیدهد
باز هم کنار من بمان، جدا شو از زمين
ميوههای حسرت مرا بچين. فقط همين ! ۰۴/۰۶/۸۵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*حرمت نگهدار/گلم،دلم/اين اشکها خونبهای عمر رفته من است:حسين پناهی
۷۹)
آزادی و تبعيض چه فرقی دارد؟
خوشحال و غمانگيز چه فرقی دارد؟
وقتی كه تو ترك باشی و باغيرت
استامبول و تبريز چه فرقی دارد؟ ۲۳/۰۵/۸۵
۷۸)
اینجا نمان که من به تو عادت نمیکند
یک قلب آهنی که حسادت نمیکند!
حتی نصیب گرگ بیابان اگر شوی
قانون جنگل از تو حمایت نمیکند!!! ۲۱/۰۵/۸۵
۷۷)
ابرهای سرگردانی
که باران را
از چشمانت به تاراج میبرند؛
ياد گرفتهاند:
«آبی هميشه هم خوب نيست»
اين خونابه و آن ارتفاع گيج
تنها چيزیست که تو را پرواز میدهد
تا انتظاری که گيسوانت را میکشم،
رنجی باشد
که فقط پيادهرو میفهمد. ۱۰/۰۵/۸۵
۷۶)
يک دسته گل سوسن و کوکب دارم
وقتی که مرا میبغلد ، تب دارم
هی بوسه به روی گونههايم میزد
انگار نه انگار که من لب دارم ! ۱۱/۰۳/۸۵
۷۵)
راست میگفتی يک دنيا رفيق داری ؛
همهی دنيا با من قهرند ! ۱۰/۰۳/۸۵
۷۴)
زندانیام٬ از دام بدم میآيد
از چوبهی اعدام بدم میآيد
کی میشود آرام بخوابم يک شب؟
از قرص ديازپام بدم میآيد ! ۰۱/۰۲/۸۴
۷۳)
او زودتر از من الکش را آويخت
با حادثههای بیسرانجام آميخت
ای کاش هنوز دخترم اينجا بود
يک چايی تازهدم برايم میريخت ۲۸/۰۱/۸۵
۷۲)
هربار که نامهی تو را میخوانم
بين تو و غصه و دلم میمانم
ديگر ننوشتهای «فدايت سارا»
افتادهام از چشم شما میدانم... ۱۵/۰۱/۸۵
۷۱)
بدون اينکه خداحافظی کنم ٬ رفتم
و بعد از اينهمه تکرار... اول خطم
چقدر پشت سرت داد میزدم : دختر !
به چشمهای سياهت قسم که بدبختم
ولی تو معنی حرف مرا نفهميدی
وفکر کردی اگر رام میشدی ٬
سختم ... بود که باز هم برايت غزل عاشقانه بنويسم.
نه ! اصلا هم اينطور نيست.
هنوز هم که هنوز است ٬ هفتم هر ماه
به ياد روسری آبی شما هستم
هنوز هم که هنوز است ٬ خوب يادم هست
که زير پنجرهات عــــاشقانه يخ بستم
که شايد آخر شب کوچه را هوس بکنی
و بی جواب نماند تپيدن دستم
¤
درخت ٬ باد ٬
خيابان ٬
وباز آن شب هم
بدون اينکه خداحافظی کنم .... ۱۴/۱۰/۸۴
| لینک نوشته |
۷۰)
ای کاش هميشه شاد و بی غم باشی
اين آخر عمر ، عصای دستم باشی
حوا شده بودی که مرا زجر دهی
يکبار نشد که مثل آدم باشی! ۲۲/۰۹/۸۴
۶۹)
بيچاره دلش خواست بگويد:"فرهود!
تکليف دلم چه میشود؟"اما... زود
او پاچه ی شلوار مرا گاز گرفت
سگ بود ، ولی مثل خودم عاشق بود! ۲۱/۰۹/۸۴
۶۸)
وقتی دير میکنی چقدر همه شبيه تو میشوند!
۶۷)
يک جفت کفش قهوهای ٬ در امتداد زن
يک فال تلخ قهوه ٬ که افتاده از دهن
دارم به چيزهای بدی فکر میکنم:
يک بوسه ٬ يک بغل و ...(سه نقطه) خدای من!
عادت نکردهام به « نباشم کنار تو »
هرگز نبوده فاصلهمان جز دو پيرهن
سخت است بیتو شعر بگويم ؛ ولی هنوز
در لابهلای خاطرههايم مکرراْ
حسی برای شعر و غزل گيج میزند
مثل کسی که مانده ميان گل و لجن
حالا گرفتهام جسدم را به روی دوش !
پر میکشم به سوی غزلهای بیکفن
اين سطرها چه زود به بيراهه میروند
اين شعرهای خطخطیام را ورق بزن. ۲۱/۰۷/۸۴
۶۶)
هر وقت که اسم عشق را میبردم
هی زنده به گور میشدم ؛ میمُردم
تقصير خودم بود که عاشق نشدم
بايد که به نرخ روز نان میخوردم ۳۱/۰۶/۸۴
۶۵)
از باغ تنت شکوفهها را چيدند
از پيرهنت بوی مرا دزديدند
در حسرت بوسه مرده بودم اما
لبهای تو زندگی نمیبخشيدند ۲۶/۰۶/۸۴
۶۴)
چه اتفاق قشنگی ! من و تو و دريا
و موجهای پياپی که میخورد بر ما
من و دو چشم پر از رعشهات که میلرزد
برای هر يکشان ٬ هفت آسمان خدا
تو قصهگوی همه عاشقانههای منی
تو همسرشت منی ٬ شهرزاد بیهمتا !
بيا که از تب و تاب خودم عبور کنم
بيا که دست دلم رو شود برای شما
¤
چقدر ساده و راحت به عشق رو کرديم
چه بچگانه از امروز رد شديم ؛ اما:
خدا نخواست تو تنهاترين من باشی
و تکستارهام افتاد دست آدمها
بساط عشق به هم خورد ٬ بعد از اين ديگر
نه من ٬ نه تو ٬ و نه دريا ؛ ولم بکن سارا !
برو ؛ و خيس نفسهای شرجی او باش
برو ؛ و دست به دستش بگرد ساحل را
¤
تو رفتهای و من اينبار دردهايم را
به روی دوش خودم میکشم ٬ تک و تنها
و میروم لب ساحل ٬ کنار خاطرهای
که يادگار قشنگیست از تو و دريا... ۱۸/۰۶/۸۴
۶۳)
ای دخترک سر به هوای خورشيد!
ای کاش ! زمين به دور تو میچرخيد
هر چند مهم نيست بچرخد يا نه
من بوسهی داغی از لبت خواهم چيد! ۰۹/۰۶/۸۴
۶۲)
ديد : انتخاب کردن من سخت هست و رفت
بر عشق چند سالهيمان چشم بست و رفت
میگفت: زير کاسهی تو نيمکاسه ايست
آن کاسه کوزه را به سر من شکست و رفت! ۰۲/۰۶/۸۴
۶۱)
با آبی چشمت آسمان میسازم
آنوقت به سوی چشم تو میتازم
يا فاتح چشم آبیات میگردم
يا هم که به لنز رنگیات میبازم! ۲۶/۰۵/۸۴
| لینک نوشته |
۶۰)
شاعر نشسته بود و سيگار میکشيد
انگار طرحی از غم تکرار میکشيد
"حالا که رنگ و بوی غزل رنگ باخته
دست از کنايههای دلآزار میکشيد؟"
¤
وقتی که آسمان به زمين میرسيد٬نه!
وقتی که شعر نالهی غمبار میکشيد:
شاعر هجا هجا شد و دستی به ياد او
دور غزل حصار گل و خار میکشيد
شاعر تمام شد٬غزلش نيمهکاره ماند
دستی کنار پنجره سيگار میکشيد. ۱۷/۰۵/۸۴
۵۹)
اين همه آدم که میدوند
به دور مداری میچرخند
که روزي٬زمين را میچرخاند
و هيچيک نمیدانند
آن
همان حلقهايست
که روزی از انگشتشان به زمين افتاد
کسی خم نخواهد شد
بگذار بدوند
اينها آدم نمیشوند! ۰۲/۰۵/۸۴
۵۸)
يک پلک ساده زدن
کارم را
به دو پک با تو زدن
و سه پُک به ياد تو زدن
کشانيد. ۰۶/۰۴/۸۴
۵۷)
وقتی غزل گم میکنم٬سارا به دادم میرسد
از دستهای آبیاش بوی مدادم میرسد
با دست او خط میزنم آبیترين حس را و بعد
در روبروی آيينه تازه به يادم میرسد:
من قهر هستم با خودم؛آيينه تکرارم نکن
کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد!
نه!نه! اگر اينطور بود٬سارا و من گم میشديم
وقتی که تنها میشوم آدم به آدم میرسد
¤
سارا نخواندی هيچيک از نامههايم را ولی
من باز هم دست خدا يک نامه دادم میرسد ۲۰/۰۳/۸۴
۵۶)
خاکی که مانده در دلتان٬بر سرم کنيد
از ادعای عشق پرم٬پرترم کنيد
سارا که بود؟حادثهای بيشتر نبود
بايد بدون حادثهها باورم کنيد
آتش زدم به او٬به خودم٬هر چه هست و نيست
با بوسههای سوخته خاکسترم کنيد
زخمیترين پرندهی تنهاييم پريد!
حالا به ياد خاطرهها خنجرم کنيد
افسانه میشود همهی شعرهای من
ای آيههای بی سر و ته! ازبرم کنيد
"شاعر شکستنیست"*شنيدن محال نيست
با هر سکوت میشکنم تا کرم کنيد
هر وقت مثل شاعری از جنس غم شديد
در اشکهای آخرتان پرپرم کنيد ۰۶/۰۳/۸۴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*نام مجموعه شعری از محمدعلی بهمنی
۵۵)
خدا که ياد نداده کتاب عيسی را
چگونه دور کنم آتش کليسا را؟
دو چيز مانده برايم مگير مرگ پليد
يکیاش دفتر شعرم و ديگری سارا ۳۱/۰۲/۸۴
۵۴)
بی شيله پيله،دوز و کلک ـ دوستم بدار!
سارا به حق نان و نمک ـ دوستم بدار!
اين عشق لعنتی که نمکگير هم نکرد
عاشق نمیشوی؟به درک، دوستم بدار! ۱۶/۰۲/۸۴
۵۳)
خیلی وقت است به پهلو نخوابیده ام.
و از نزديک دستهایت را بو نکرده ام
.شاید تقصیر من بود؛
که تف سر بالا میانداختم
.و یا تو که زود باختی،خودت را
.شاید هم تقصیر دربه دری باران در شعرهایت باشد؛نمی دانم
. نان شب چیز کمی نیست.مثل گذشتن از دستهای تو
.خاطره هایی که با هم ساخته بودیم،
روی دستم باد کرده است
.کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست
.درست مثل گوش تو
. تابستان می آید:تیر،مرداد،
می پری وسط حرفم
:آذر!اصلاً هم خنده دار نبود
.مگر شهریور همین پارسال باران نبارید؟
یادت هست؟
چقدر به خدا خندیدیم،که دست از سر ما بر نمی داشت
. تمام شد.به همین سادگی و به همین سختی
.همه چیز تمام شد؛بجز چشمهای تو و شعرهای من
.تازه می فهمم که
:"شاعر نبودم،چشمهایت شاعرم کرد."* تابستان می آید.درست مثل من که خوابم می آید
. ببخشید؛حواسم نبود.می خواستم غزل بنویسم
:رسواتر از همیشه به بن بست می رسم
با هر تبر به ریشه به بن بست می رسم
این کوچـــه راه را به من و تو نشان نداد
...اه،از غزل هم بدم آمد
.نمی خواهم به بن بست برسم
. راحتم بگذار.گفتم که،خوابم می آید
و هنوز هم به پشت می خوابم
. ۰۲/۰۲/۸۴ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*نام مجموعه کارهای خدا بخش صفادل-نيشابور
۵۲)
بگير دست مرا تا غزل خراب کنيم
تمام قافيهها را پر از عذاب کنيم
به کورچشمی اين دزدهای تکراری
دلی شکسته و خود چهره در نقاب کنيم
گناه
-توبه٬اگر باز هم خدا بخشيدبه نام نامی شيطان فقط ثواب کنيم
گذشت دورهی مردانگی٬اگر مردی:
بيا که هر چه که مرد است٬زن خطاب کنيم
شکسته بغض غزل باز گريه خواهد کرد
صدا نکن که غزل را دوباره خواب کنيم ۲۵ /۰۱/۸۴
۵۱)
برای هر غزلم مصرع آغاز
-تو باششروع حادثهام را بهانه ساز-تو باش
در آستانهی يک انزوای طوفانی
سکوت باش و به فرياد بینياز-تو باش
دلم خوش است که اين بيست سال تقويمی
تو بودهای شب و روزم تويی و باز-تو باش
سکوت هر قفسی يک پرنده میخواهد
پرنده میشوم و آسمان باز-تو باش
غرور را تو به من ياد دادهای سارا
بيا و آخر شعرم خدای ناز-تو باش ۲۳/۰۱/۸۴
| لینک نوشته |
۵۰)
مهم نيست
که زمين گرد است يا کمتر گرد است
نبايد بچرخد
سوار شو!
ايستگاه آخر است
فقط بيست دقيقه فرصت داری
که عاشق شوی
و زمين ديگری را به گند بکشی! ۲۷/۱۲/۸۳
۴۹)
رنگ خاکستری منگ فضا را چرخيد
ردپاهای يک فرشتهی تلخ
آسمان را لرزيد
شهر در خود تنيدهی ابليس
غرق در بوی برف و آتش شد
نور کمرنگ ماه در سايه٬نفسی تازه کرد
تا اينکه:
کودکی از خدا تمام زمين حادثه٬حادثه فراری شد
¤
پيرزن قصهای به سر کرد وبقچهاش را پر از قناری کرد
آب پاشيد بر قناریها
کوچه را با قفس ورق زد و گفت:
شايد آن کودک خدا آمد
و به هر کوچهی بنبست بهاری آورد ۱۲/۱۲/۸۳
۴۸)
تو
تنها بازماندهی قبيلهی خدايی
و زمين
جولانگاه توست.
هر دو هزارهها را رهيده ايم
من به دنبال تکهای از ماه
و تو
به اميد جرعهای دريا.
از انسانی که خورشيد را به هيچ انگاشته
انتظار انتظار...
که جوانهها تنها وارثان تواند
و سيصد و سيزده گلسرخ
که عاشقانه میشکفند ۱۴/۱۰/۸۳
۴۷)
تن پوشی از تو را
بر چهر خورشيد خواهم کشيد
تا ابديتی سازم
از سايه و شرم
و با دستهای تو
پيکر تاريخ را خواهم تراشيد
تا تنديس بلوغهای دوباره
جاورانه بميرد
بگذار خورشيد و تاريخ هم بدانند
که راز بلوغ ماه
ديگر
تنها اسطورهی شرق نيست ۱۲/۱۰/۸۳
۴۶)معجزه گر
به چشمانت مناز!
عصای موسی هم معجزه میکرد
يکبار ديگر عشق را مرور کن
و اگر باز هم به من رسيدی
آنوقت
شايد من هم ايمان بياورم
يا به چشمهای تو
يا به دوبارگی عشقمان ۰۷/۱۰/۸۳
۴۵)انتقام
باد خواهم شد؛باد
تيز،طوفنده و سرد
عشق را در نفس دشت رها خواهم کرد
مجرمی را که فقط عاشق نيست
به بلندای سکوت تو صدا خواهم زد
خوب میدانم کيست
مرد نامرد همه بارانها
او که از دود وعطش آمد وازآب نرفت
عشق را دار زد و گريه نکرد
خوب بشناس مرا دختر شب
من بادم!
باد طوفندهی سرد
که به باران و تو و کوچه و شب رحم نکرد
حال
در اين شب کال
میوزم در تن خود
میسوزم
میريزم
گريه نکن؛پوچیام را بنگر
که چگونه به صدای نفسی میپيچم
گوش کن دختر شب:
ريزش پيکر بیجان مرا میشنوی؟
فر...فر...
هو...هو...هو...
باد نامم را برد! ۱۴/۰۹/۸۳
۴۴)
غروب
و باز يتيمان چشم به راه کوفه
که برای نگاه منتظرشان
گامهايت بوی گندم و شير میدهد
¤
آسمان حس غريبی دارد
رنگ اذان در کوچه پيچيده است
میدانی
ولی میروی
بی اعتنا به فرياد دستگيره که در سکوت کوفه گم میشود
میروی
نزديک شدهای
مسجد
سجاده
و ضربهای حقير
که تورا به عظمت فزت ورب الکعبه رسانيد ۰۸/۰۸/۸۳
۴۳)
طلوع
زجر
غروب
شروع
سعی
غروب
طلوع٬غروب٬غروب٬طلوع٬غروب
ولم کنيد
می خواهم تمام کودکيش را خودم رنگ کنم! ۲۷/۰۷/۸۳
۴۲)
توکه بجای پرواز
زمين را از خود دور میکنی
چگونه میخواهی آبستن پروانههايی باشی
که يک پايشان لب گور است؟
با همان دستهای آسمانی
پروانههايت را به خاک بسپار
تا بوی هر چه پرواز است زمين را پر کند ۱۰/۰۷/۸۳
۴۱)
سنگ کاغذ قيچی
وبعد دست کوچک تو که در دستهايم گم میشود
و من در چشمهای تو
و تو در دوبارههای سادگیات
¤
باز هم باختی!
| لینک نوشته |
۴۰)
میبوسم
دستهايی را
که لاشهی ماده سگهای شهر را دفن میکند
تا تعفن تو
دستهايم را نپوساند
۳۹) بوسه
وقتی لبهايم در حسرت وسوسهای میسوخت
دلهرهای کوچک
نگاهت را به آسمانی دوخت
که خدايش در چشمهايت،سادگی ريخته بود
هنوز از عاشقانههای ناشيانهات لذت میبردی
که من
زيرکانه و بيشرمانه
مُهر مِهر را بر صورتت نگاشتم
شايد... ۲۱/۰۳/۸۳
۳۸) مکافات
وقتی اولين مجرمان تاريخ
بهشت را چريدند
کاش خدا میدانست
که در سفرهی شش ميليارد حرامزاده
بجای گندم و سيب سرخ
غم نان خواهد روئيد! ۰۷/۰۳/۸۳
۳۷)
چند کلاغ
نغمه منقارشان را بر شعرهايم حک میکنند
اينان هميشه نيمهی پر را میبينند
(تَق تَق)
بهار در میزند
کلاغهايم،کنجکاوانه،سرمیچرخانند
و به تو مینگرند
به تو
که نمانگيزترين کبوتر بودی
از سرزمين باران ۲۴/۰۲/۸۳
۳۶) خيال
آسمان متروک ديشب را وجب میکرديم
که تو
در تکهابری که هميشه دوستش داشتی
فرو رفتی
تا همبستر باران شوی
و چه زود خوابت برد! ۱۳/۰۲/۸۳
۳۵)
"هميشه مرگ انسانها را نمیکُشد"
اين تهماندهی واژههايی بود که در گلويت میتپيد
تو روياهای کاغذی مرا مچاله کردی
و ابر دلتنگیات را پاره پاره
هيچ ديوانهای هم تو را محکوم نمیکند
ولی من هرگز نخواهمت بخشيد
تو
با حماقتی که میدانستی پاسخ لجبازيهای من است
سطربهسطر شعرهايم را به آتش کشيدی
(و اين خواب نبود)
پس نظارهگر شاعری باش
که از خاکستر شعرهايش زاده خواهدشد ۲۹/۰۱/۸۳
۳۴) همنفس
هنوز طعم هفتسالگی را نچشيده بوديم
که تمشکهای باغچهی همسايه را
دزدانه،قسمت میکرديم
حالا ما هم تمشکهای رسيدهای هستيم
که در گذشت زمان
هستیمان را ايثار کردهايم
تا هميشه به ياد هم نفس بکشيم ۲۲/۰۱/۸۳
تخممرغهای خطخطی شده،آينه،اسکناسهای سبز،سفرهای پر از صدای واج سين:
۳۳) هفتسين
هفت سينتان هميشه سير و سبزه و سماق و سرکه است
سيب و ساعت و دو مشت سکه است
هفت سين من سکوت مرگبار ضجههاست
هفت سين من سراب خاطرات گمشده
يا سرود آخرين شقايق است
هفت سين من ستارهای غريب با نگاه زندگی
يا سقوط بهمنیست از فراز کوه بیعدالتی
هفت سين من سپيدهای سياه از هراس ريشهی سپيد شب
يا سبدسبد شکوفهی کلاغ بر درخت کاج يک کبوتر است
هفت سين من سفر به کودکیست
سرنوشت کودکی مسافر است
سايهی سياه کوسههای تُنگ کوچک است
هفت سين من
و باز:"سال نو مبارک است!" ۱۷/۱۲/۸۲
من مترسکم،تو مترسک هم نيستی،اوار تو هم پستتر است!
۳۲) مترسک
بی تفاوت از نگاه دختران خوشهچين
يا صدای قارقار يک کلاغ
پوستينی از حصير
بر ستون چوبی صليبشکل مزرعه رهاشده
سالهاست در هجوم فصلها فناشده
خسته از تپش و همنفس شدن
سردسرد و نااميد
رقص خوشهها به زير نور را نظاره میکند
همچو موج ! زنده بودنش برابر سکونت است
جرم مرگ او تکان سايهاش
يا صدای بودن است
او مترسکی برای مُردگی
او مترسک هميشه خسته است ۱۱/۱۲/۸۲
۳۱) افسانه
رنگينکمان هفت رنگ روزهای مهر
تنها سياه بود
ديگر تمام ثانيههايم حباب بود
باور نمیکنم!
يعنی شکست جام بلورين عشق ما؟
يعنی تمام خاطرههامان سراب بود؟
با رفتنت تمام غنچههای اطلسی
آواز رشد را فراموش میکنند
و گلبرگهای زرد زردشان
بر خاک سرد باغچهمان بوسه میزنند
تو ساحل غم بودی و من موج آه و خون
وقتی که کوفتم همهی هستی خود را به صخرهها
همچون سکوت بغض فروريخته در عمق تار شب
در بُعد لحظهها رها شدم
ديگر صدای حنجرهی خستهی مرا
باران اشک نقرهای چشمهای تو
معنا نمیکند
باور نمیکنم که نگاهت برای من افسانه میشود
باور نمیکنم...
باور نمیکنم... ۱۰/۱۰/۸۲
| لینک نوشته |
۳۰) تولدی ديگر
کاش میشد که بهجای همهی پنجرهها
باز هم از پس چشمان تو راهی بکشم سوی طلوع خورشيد
باز هم روشنی عطر نگاهت را باد
برساند به چکاد امّيد
کاش میشد برود ابر سياه
و تو همچون مهتاب
نور شبهای پر از اشک و سکوتم باشی
کاش میدانستی
آرزويم اين است که بميرم و در آغوش تو از نو متولد بشوم ۰۸/۰۹/۸۲
۲۹) شهر آفتاب
بايد رها شوم
از جادهی سياه
از قلبهای سوخته،از بوسههای داغ
بايد نفسزنان بروم سوی روشنی
از شهر سايهها
تا کوچهای سپيد در شهر آفتاب
در پشت سر صدای ساز باد
با ناز مینوازد و من پيش میروم
از مردم شطرنجی و از کودکان خاک
بايد جدا شوم
بايد سرشت گمشدهام را صدازنم
تا همسفر شويم ۲۶/۰۷/۸۲
۲۸)
من مسلمانم اما
قبلهام هيچ گلسرخی نيست
قبلهگاهم آتشين بوسهی زرتشتی توست
و من از اشک وضو میسازم
قطراتی روشن،پاکتر از باران،نرمتر از شبنم
در نمازم سبدی از احساس،میشکافد رنگ خاکستری جان مرا
و گل ياس اميد میشُکُُُفد و به سجادهی من میبارد
و صدای نفسی سوخته را در نفسم میکارد
با همين يک نفس سوختهام میگويم:
من همه گمکردههای عشق را در اذان دل خود میجويم
باز هم میگويم:من مسلمان نيستم!
من عاشقم! ۰۶/۰۷/۸۲
۲۷) مسافر
گفتی مسافری
گفتم سفر به خير!
رفتی؛ولی نگاه نکردی به اشک من
اشکی که رنگ آبی احساس زندگی
در آن شکفته شد
اکنون تو رفتهای
من نيز هر سحر
در انتظار قاصدکی با نشان تو
بیخواب میشوم
ای قاصدک بيا!
بشکن سکوت سرد مرا با نشانی از مسافرم
¤
آرام قاصدک بر گونهام نشست ۲۴/۰۶/۸۲
۲۶) انتظار
يک ميز،دو صندلی
آرام مینشينم و با جای خالیات همدرد میشوم
دستان حلقهخوردهام از زير چانهام بيرون نمیروند
در حسرت صدای در (که قهر با صداست)
من منتظر و سربهگريبان نشستهام
اين کار سالهاست که تکرار میشود
اما هنوز جای تو را پر نديدهام
گرد و غبار صندلیات همچنان بهجاست
بی آنکه تکانی بخورد دستگير در
فنجان قهوهام
همچون هميشه سرد گشته است... ۱۱/۰۶/۸۲
۲۵)
چشم انتظار لحظهی پرواز روح خود
تنها نشستهام
من هم مسافرم
با کولهباری از علف و نور و روشنی
بايد سفر کنم
بنبست زندگی سر راهم غنودهاست
بايد سرود و زمزمهی مرگ سردهم
میخواهم از جزيرهی دنيا گذر کنم
اما چگونه؟
زورق چوبی شکستهاست ۰۳/۰۶/۸۲
۲۴) مادر
مادرم!
مهربانترين فرشتهی نجات من
چينچين چهرهات
میدهد نوازشم
بهتر از نسيم روزهای بیپناهيم
مادرم!
تکستارهی شب سياه من
صبر و مهر و بخششت ستودنیست
پندهای تو چراغ راه سرد زندگیست
مادرم!
با تمام ذرههای هستیام،بوسه میزنم به خاک پای تو
میپرستمت الههی اميد ۲۷/۰۵/۸۲
۲۳) پائيز سربی
آخرين روزهای پائيز است
خشخش برگهای پائيزی
میکند زنده خاطراتم را
ياد آن چشمهای معصومت،میفشارد تمام جانم را
سر نهادی به روی سينهی من
سينهای که پر از ملامت بود
سينهای که خودش شکست اما پيش تو استوار و محکم بود
همچو باران گريستم
انگار گريههای مرا کسی نشنيد(حتی تو)
اشک من بیصداتر از شبنم
نالههايم شکسته در قلبم
¤
آه!
برگ خشکيدهی درخت نگاه
رقص رقصان چکيد روی زمين
و اگر بازآيی
باز هم میآيد:
خشخش برگهای سرب رنگ پائيزی
(اين صدائیست که من میشنوم) ۲۲/۰۵/۸۲
۲۲) اسير
مشت میکوبم به در
میکشم فرياد تا شايد همان يک رهگذر
بشکند نازکحصار خلوت و تنهائيم
"ای اميد نااميدیهای من!"*
هيچ میدانی که من
با اميد ناز چشمان سياهت زندهام؟
من که در زندان روياهای خود فرسوده ام
آه!
ای رفيق نيمهراه
من تمام جادههای عشق را
با تو رفته بیتوام برگشتهام! ۰۹/۰۵/۸۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از احمد شاملو
۲۱)
در کورهراهی سرد و تاريک و نفسفرسا
مردیست خسته،نيمهجان و از شما رسته
اين مرد تنهای بيابانها منم مردُم
من در سکوتی خفته ام
از خود جدا افتادهام
شب تا سحر با نغمههای مرغ حق ناليدهام
تنها پناهم آسمان
تنها رفيقم ماه
تنها اميدم ضجههايی که اميد زندگی دارند
من در تکاپوی حياتم
میگريزم از سياهیها
آه! اين نشان از زندگیست
آنجا چراغی روشن است ۰۷/۰۵/۸۲
| لینک نوشته |
۲۰) سحر
خاک باران خورده
بوی عشقیست که در تنهايی
همدم من شدهاست
در ميان قطرات شبنم
که پناه آوردند
به سطوح شيشه
اسم تو حک شده است
همه درها بستهست
باز اينجا سرد است
سردتر از روحم سردتر از جانم...
¤
...و به ناگاه دو دست آبی
بست چشمانم را
و صدايی که به من گفت:
بگو نامم را
و دلم پاسخ داد:
که سحر آمدهاست! ۳۱/۰۴/۸۲
۱۹) سراب
بیرنگ بیرنگم
ببين اين سرنوشت شوم را:
فرياد من در ازدحام لحظهها گم میشود
آئينه هم ديگر مرا در خود نشان نمیدهد
ديگر حتی سايه ام
به زير پای خستهام نمیرود
ای زندگی!
من با اميدت زندهام
اما چه سودی؟از درون پوسيده ام
من نيستم،من مردهام! ۲۵/۰۴/۸۲
۱۸) غروب جاويدان
غروب گندمزار
مرا به ياد غروب نور در چشمانت
به ياد آخرين نشانههای فريادت
به ياد اولين سکوت تو
میاندازد
سپيده خواهدکاشت
دانههای روشنی به جان زمين
ولی غروب تو ديگر طلوع نخواهدداشت... ۱۵/۰۴/۸۲
۱۷)
چشم من
در جستجوی واژههايی همچو آب است
تا تو را وصف کند
تيغ عشقم در پی لبخند توست
تا که لبخند تو را در بين ما نصف کند
کاش میشد که هميشه
دل من دست تو باشد
ولی افسوس و افسوس که اين دل
به نگاهی شکنان است ۰۶/۰۴/۸۲
۱۶) پرواز
پرواز میکنيم
با هم،کنار هم
در آسمان آبی رويای سبزمان
بالای ابر حادثهها و گلايهها
بالاتر از نگاه تمام ستارهها
تا اوج میرويم
تا نقطهی شروع قرنطينهی زمان
تابيدهايم بر دل اين پير صدچراغ
با نور سرخمان
روشن شده تمام فضاهای بیکران
در آسمان آبی رويای سبزمان
پرواز میکنيم
ما خود ستارهايم! ۰۵/۰۴/۸۲
۱۵)
تو تنهايی
ولی من بی تو تنها نيستم
روح من از من جداست
و به سر چشمهی روح بشری متصل است*
روح من آزاد است
در قفس نيست که تنها باشم
من خدا را دارم ۰۲/۰۴/۸۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*...و به فوارهی هوش بشری مینگرد:سهراب سپهری
۱۴)
میگريزيم از هم
ديگر آن چهرههای ساده و پاک
در غبار نيرنگ،در نقاب خاکند
هيچ کس نيست که از خندههای نيلوفر
- نرم - لذت ببرد
همه در جستجوی راه دورنگی و فريب
- راه انسانخواری-
گم شدهاند
مرگ انسانيت نزديک است ۳۰/۰۳/۸۲
۱۳)
ديگر نمیآيی ولی
بوی قدمهايت هنوز
از جاده های پرسکوت تا عمق جانم می رود
با ياد تو
خواب از دو چشمم میپرد
ياد من از ياد تو رفت
سرمای تنهايی نشست
خاموش و سرد است اين جهان
اما بدان
با شعلههای عشق تو آتش به عالم میزنم ۲۷/۰۳/۸۲
۱۲)
ببند چترت را
نکُش طراوت را
برو به زير نم نم باران
ببين لطافت را
رها شو از غصه
بشوی چشمت را*
که زندگی يعنی:
عبور از غمها ۲۶/۰۳/۸۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*چشمها را بايد شست:سهراب سپهری
۱۱)
صدايم کن
که تنها ماندهام من
نگاهم کن
که با ناز نگاهت زندهام من
نوازش کن مرا
تا در پناه دستهايت
لحظههای با تو بودن را
بخندم،شاد باشم،اوج گيرم من ۱۹/۰۳/۸۲
| لینک نوشته |


